| 8/26/2009 08:31:00 pm |
مطمئن بودم ایمان داری که «سحر نزدیک است.» |
 نگاهم از چشمهای خستهات بالا رفت و به جای خالی عمامهی روی سرت لبخند زد. تابلوی پشت سرت که لحظهی پیروزی را به هنگام طلوع خورشید نشان میداد، امیدوارم کرد. کمی بالاتر، تابلوی کوچکی بود که تهوع را به وجودم ریخت.
دوباره به چهرهات خیره شدم و اینبار شیطنت همیشگیات را در لبخندت دیدم. آرام شدم. مطمئن بودم ایمان داری که «سحر نزدیک است.» |